پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
5
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
خود كه كلمات آن اشياء را ، به جاى آنكه آشكار كند ، پنهان مىكرد . از خود مىپرسيدم كه آيا اين ناسازگارى با واقعيّت خاصّ زبان عربى است يا تنها نشانهء جهانى است كه از بيم نگاه كردن رو در رو به حقيقت حال خود و اذعان به انحطاط خود هويّت خود را از دست داده است . در اين زمان بود كه پاسخ خود را در آشنايى با صوفيان يافتم . سر انجام با زبانى رو به رو شدم كه تمامى جوهر خود را از زندگى واقعى مىگرفت . زبان عربى زير قلم صوفيان ناگهان زبانى زنده و حقيقى و ابزارى شگفتانگيز براى تحليل تجربهاى غنى و اصيل مىشد . لفّاظى جاى به ايجاز مىسپرد و ابهام و تقريب جاى خود را به وضوح شگفتانگيز زبانى مىداد كه خود را با همهء گونهگونيهاى تجربهء محسوس منطبق مىساخت . البته در اين زبان عرفانى دو نوع زبان هست : زبان « عبارت » و زبان « اشارت » . زبان عبارت زبانى است مبيّن و روشن و زبان اشارت القاء معانى است بدون گفتن آنها . ولى اين تمايز ، كه در نزد صوفيان اساسى است ، نه تنها نشانهء نقصى در زبان آنها نيست ، بلكه دقيقا نشان مىدهد كه تا چه حدّ آنها در زبان خاصّ خود روشن نگرند و تا چه حدّ بر آن تسلط دارند . در حقيقت ، زبان اشارهء آنها زبانى نا منسجم و بى بند و بار نيست ؛ بلكه زبانى است در مرتبهء بلند رمز ( نماد ) و فقط به همين سبب است كه جنبهء « باطنى » ( esoterique ) يافته است ، زيرا رمز تنها با كسى سخن مىگويد كه مىتواند آن را بگشايد . در مورد زبان « عبارت » ، يعنى زبانى كه درون را به بيرون « منتقل مىكند » و « مبيّن » چيزهايى است كه به تجربه دريافته شده است ، بايد گفت كه اصالت آن نشانهء نو بودن تجربه است ، و همين نو بودن تجربه است كه موجبات ابداع آن را فراهم آورده است . در حقيقت ، اگر اهل تصوّف خيلى زود اصطلاحاتى خاصّ خود به وجود آوردند و آن را بسط دادند تا بتوانند معنى الفاظ خود را براى مسلمانان ديگر تبيين كنند ، به كار گرفتن اين فن نشانهء واقع نگرى زبان آنها بود و نيز اين دغدغهء خاطر كه تحليلهايشان هر چه واضحتر باشد : اين را مىتوان نخستين صورت روح حقيقتا فلسفى در جهان اسلام دانست . با اين همه ، زبان عرفانى زبانى مجرّد نيست ، بلكه زبانى است نو كه به كلمات قديم معنى ديگرى مىدهد . تجربهء عرفانى ، با ايجاد زبانى نو ، نوع نوى از انسان در اسلام به وجود آورده است ، و آن انسان پرومتهاى « 8 » است كه به تنهايى ، در برابر جامعهاى كه او را طرد مىكند ( و او با « همّتى » كه محرّك زندگى اوست ، يعنى با يافتن معنى زندگى خود در خود ، از اين جامعه فراتر مىرود ) سرنوشت خويش را آگاهانه مىپذيرد . مقصود ما از اين سخن اشاره به غرور صوفيى مانند
--> ( 8 ) به موجب سخن شگفتانگيز عبد القادر گيلانى كه ابن تيميّه آن را نقل كرده است : « ولىّ آن است كه بر قدر مىشورد نه آن كه سر به فرمان او مىنهد » ( نگاه كنيد به : رسائل و مسائل ، جلد اول ، ص 166 ) .